سلام
اسد عزیز در یادداشت خواندنی چپ میآید، چطور میآید و به کجا میرود؟ دوباره به چپ می پردازد او سعی می کند تعریفی از جامعه سوسیالیستی ارائه کند و نقش انسان در این جامعه و امکان و راه های رسیدن به این جامعه را بررسی کند. و آنگاه به چپ نو و ظیفه آن در جامعه ای چون ایران می پردازد . اصل مقاله را در وبلاگ پرده بخوانید من نیز چون گذشته قسمت هائی از مقاله اسد عزیز و چند یادداشت دیکر را در این رابطه می آورم که اگر کسی دوست داشت می تواند آن را از وبلاگ های اصلی پیگیری کند
چپ میآید، چطور میآید و به کجا میرود؟ // اسد
اگر بخواهیم وظیفه چپ نو را در یک کلام تعریف کنیم باید بگویم که این وظیفه تعمیق جنبش اجتماعی است. چپ در این دوران و بخصوص در جامعهای چون ایران به تنهایی غذایی نیست که بتوان بر سر سفره مردم آورد، بلکه نمکی است که به همه غذاها مزه و طعم خود را میبخشد. طبیعی است که در این شرایط عرضه چپ به عنوان غذا باعث دلزدگی میشود.
پس اگر چپ خود نمیتواند آلترناتیو بعدی جامعه باشد طبیعی است که هدف نیز نمیتواند سرنگونی (و یا حفظ) هیچ رژیمی باشد. وظیفه چپ علم کردن شعار مرگ بر چادر (یا حتی حجاب اجباری) نیست، وظیفه چپ تلاش برای جابجایی مهرههای قدرت هم نیست... چرا که اندیشه چپ تفکر اجتماعی به تمام معنا است و تلاش برای تغییر موازنه قدرت از طریق افزایش قدرت مستقیم مردم در جامعه است.
آری نیروهای لیبرال اکنون دشمنان ما نیستند بلکه رقیب ما هستند. ولی من هم این را اضافه کنم که میدان این رقابت برای ما نه میدان تلاش برای به دست گرفتن قدرت سیاسی، بلکه تلاش برای تغییر درکیفیت سازماندهی جامعه و میدان رقابت ما در تلاش برای به میدان کشاندن مردم در حیات اجتماعی است. پس به این معنا جمهوری اسلامی هم رقیب ما خواهد بود. چپ اما از دشمنی این جناحها با هم شاید بتواند برای فعال کردن و آگاه کردن مردم استفاده کند تا در انتهای مبارزه آنها، و صرف نظر از این که برنده کدامیک باشند، کیفیت آگاهی و مشارکت مردم با قبل تفاوت کرده باشد.
چپی که تمامی هدفش دست یابی به قدرت سیاسی نباشد احتیاجی به مجیز گویی هیچ کس، حتی مردم را ندارد. آنوقت میتوان به روشنی به آنان گفت که به حرف ملیگرایان گوش نده، شماها در شرایط حاضر نه تنها خلق قهرمانی نیستید، بلکه بسیار مرتجع، خودپسند و کوته بین نیزهستید. منافع خود را نمیشناسید ولی در عین حال با دله دزدیهای خود فکر میکنید که بسیار زرنگ هم تشریف دارید.
میتوانیم بگردیم و ببینیم که امروز سطح وسیعی از فعالین چپ به جای اثبات گرایی و دفاع حقیقی و جامع از سوسیالیسم به تناقض گویی و مصلحت جویی و پارادوکس رسیده اند که ابدا اشتباه تایپی و یا بد گرفتن و بد فهمیدن نیست.نشان از این میدهد که جنبش اجتماعی این افراد در ورای واقعیت است و یا مجبورند به تناقض گویی دست بزنند،چون این تناقضها انها را از دفاعیات ناجور در امان میدارد ویا به انها کمک میکند که همیشه در صحنه حضور داشته باشند .دوستانی که از مطلب اولیه خویش و یا شاید از یک ستون به حرفی دیگر میرسند و این همیشه تکرار میشود اینها را نمیتوان چندان ناشی از نادانی شخص دانست(که بسیاری علامه های دهرند).این افراد برای انکه بخواهند به دفاعیات خویش رنگی درست بزنند مجبور به پارادوکس و تناقض گویی و یا مصلحت سنجی میشوند
در وبلاگ اسد ما با یک دوستدار لنینیست روبه رو هستیم..با کسی که میخواهد از این سخن بگوید که که چپ در حال امدن است و در حالی که شکست خورده در حال بازگشت است(و منکر میشود که ما دونوع چپ داریم.یکی شکست خوردگان که خودش از درون ان می اید و دیگری شکست نخوردگان که هیچ گاه در مسیر طیف اولی ثرار نداشتند که این چنین همه را به یک چوب میراند)او چپ را وامدار همان توده ایها میداند که شکست خورده اند و اکنون باید به باز بینی گذشته خویش بنگرد.اما اینجا او دوباره همان توده ای میشود و حتی عقب مانده تر ازنها میخواهد که ما وارد یک جریان غیر سیاسی و صنفی بشویم.بازهم زنده باد توده ایها که حداقل خواستار قدرت با بورژوازی ضد امپریالیست بودند.وبلاگ پرده به صراحت ان را نفی میکند.قدرت گیری لنین را به شدت تقبیح میکند ومیگوید از تجربه شکست منصور حکمت درس بگیریم(کدام شکست؟ هیچگاه تفسیری به دست نداد)نوسنده وبلاگ پرده چپ را همان گونه میخواهد که لیبرالیسم وعده و ارزوی ان را دارد.اگر اینها در تقابل با لیرالیست قرار بگیرند باشدت هرچه تمامتر او را میکوبند ولی اکنون همان خواستها و اهداف انها که چپ بی ازاری باشند و به مانند جنبش زنان همیشه در حاشیه و وغیر سیاسی خواستهای صنفی داشته باشند و بتوانند همان طور که کردستان نفوذ دارند در اصفهان هم نفوذی کسب کنند را منتهی الیه ارزوی خویش عنوان میکند(و این را به صراحت در وبلاگش میاورد).این دوستان شکست ها و نقطه ضعفهای سابق را نقطه قوتهای جنبش چپ سابق میدانند و در همان مسیر در حال حرکت ان هستند.تنها عیب ان چپ و ان شکست طلبان را عدم سیر به دموکراسی عنوان میکنند.و این دموکراسی است که نقطه امید این دوستان معرفی میشود
در نزد بسیاری از دوستان هیچ چیزمثل دموکراسی زیبا نزد این عزیزان توصیف نمیشود.حتی از سوسیالیست مفهومیتر و جامع تر تبلیغ میشود.پارادوکسها این جا نمای واقعی تری میگرند.همه در درجه اول دموکراتند.بینا داراب زند میگیود ما دو نوع چپ داریم.یکی رفرمیست(لیبرال)و دیگری انقلابی(دموکرات)و مشخص نیست که دموکراسی چرا باید تفاوتها را اعلام کند.همیشه یک چپ باید مرز بندی خویش را بر اساس سوسیالیسم نشان بدهدولی مشخص نیست چرا این طفل شیرین دموکراسی منتهی الیه مرز بندی ما با چپ رفرمیست میشود(به مصاحبه ایشان میرسیم).اما دوستان تنها از دموکراسی ان چنان تصویری ساختند که اکنون در همان طیف حرکت میکنندبه قول سهیل اصفی جهانی دیگر ممکن نیست.(ومشخص نیست سهیل چرا منتقد جهان سرمایه داری شده؟و یا این احساس را داردمنتقل میکند)و بازاینکه میگوند نظام سوسیالیستی نظام برتر است به اعمال دموکراتیک(همان قانون گرایی)میرسند.با وجود انکه از نظر بهروز کریم زاده دموکراسی نه ایده ال و نه هدف است(پلمیک او با سعیدقاسمی نژاد )ولی بعد رفیق بهروز مدعی میشود که ما خواستار حکومت دموکراتیک هستیم.از نگاه هژیر پلاسچی ازادی واقعی هنگامی میاید که لغو کار مزدی و سوسیالیسم جای گزین شود ولی ایشان بعد میگوند من برای مرز بندی خودم با جریانات دیگر خودم را دموکرات میدانم(جوابیه ایشان به فواد شمس).مشخص نمیشود اگر سوسیالیسم و لغو کار مزدی ازادی می افریند پس عنوان دموکراسی و سوسیالیسم دموکراتیک اینجا چه صیغه ای را بازی میکند؟!حقوق دموکراتیک از منظر این عزیزان به شیوه همان راستها و لیبرالها هرگاه منافع شخصی در خطر بیفتد تغییر میکند.سهیل اصفی دموکراسی را دفاع از حقوق اقلیت میداند.درحالی که یک چپ که به دیکتاتوری پرولتاریا معتقد است در درجه اول منافع طبقه زحمتکشان برایش در درجه اهمیت قرار دارد.حقوق اقلیت نباید در تضاد با منافع زحمتکشان تصویر شود.اما سهیل در تعریف دموکراسی به همان شیوه بورژوازی هم اشتباه میکند و به مانند راستها نما را میبند و ریشه را رها میکند.دموکراسی ان گونه که تعریف میشود یعنی ازادی منافع اقلیت و فریب و دام برای طبقه اکثریت،که هرگاه به مشکل بربخورند ان را رها بکنند و به نام منافع ملی و عمومی ان را تعریف بکنند.میتوانم بگویم از این منظر اگر نگاه بکنم من با صادق نوابی کاملا موافقم.صادق راست میگوید.او میگوید بستن شبکه تلویزیونی به دستور هوگو چاوز عین دموکراسی است.او پر بیراه نمیگود.اکنون دموکراسی همین گونه تعریف میشود.فقط مشکل صادق این است که دموکراسی قالبی چپ دارد.ولی اگر منصف باشد او باید به امریکا هم حق بدهد که سانسور و خفقان ایجاد میکند.او باید به اسراییل هم حق بدهد.ولی چون چاوز ضد امپریالیست است ان را برای امثال خویش تنها خوب میپندارند.تضادهای این دوستان وسرگیجه ها ی ما از چنین تعاریفی از این دوستان اینجا پیدا میشود.سهیل همه ما را گیج کرده است.او مشخص نمیکند برای چپ منافع زحمتکشان مهم است یا نه؟ و اگر بله پس چرا به مانند بورژواها شعار دموکراسی یعنی اعطای حقوق اقلیت را سر میدهد. و صادق نوابی دنیاش محدود به قهرمانانی میشود که دموکراسی را هرگاه به نفع خویش باشد توجیه میکنند.او ما را به این نتیجه واهی میرساند که چاوز برامده از جنبش زحمتکشان است.در حالی که میتوانیم به خوبی متوجه شویم چاوز از این حرکاتش بیشتر از همه قدرت فردی و ماندگاری در قدرت است.صادق نوابی این را برای غربیها و پرو غربیها نفی میکند ولی برای انان که خود را برامده از جنبش چپ میدانند تایید میکند.صادق نوابی به خوبی میداند که هرگاه منافع فردی و ملی و در خطر بیفتد دموکراسی این اجازه را دارد که سرکوب کند ولی تنها امثال کوبا و ونزوئلا مجوز چنین همکاری را دارند.نوبت امریکا که میرسد اقای نوابی همان سهیل اصفی میشود که میگوید اقای بوش چرا سانسور میکنی؟این همه تناقض ما را وارد یک بازی کمیک میکند.از ان بدتر وقتی است که صادق نوابی در کامنت دونی وبلاگش یک نقد شدیدا پوپلیستی و ارتجاعی را به میان میکشد و تمام نقدش به دولت احمدی نژاد این است که چرا با ونزویلا رابطه دوستی را تقویت نمیکنید؟او اینجا به مانند ناسیونالیستهای عظمت طلب رفتار میکند.تنها با این تفاوت که انها عظمت را در دوستی با امریکا میدانند و دوست ملی گرای چپ ما معتقد است دوستی دولت(حال بماند که این دولت فاشیستی هم است)باید با مخالفان ضد امپریالیست باشد.اینجا این عزیزان خواه ناخواه در کنار رژیم قرار میگرند.منافعشان این است که بتوانند چنین ارزوهایی حقیری را به جامه عمل بپوشانند.به جای انکه حتی از ونزوئلا بخواهند که با جمهوری اسلامی دوست نباشد به رژیمی که قرار است با ان مبارزه کنند خواستار دوستی و مراوده میشوندو شعار دردهای مشترک را سر میدهند
سهیل آصفی
باید دوباره یادآوری کنم که اشاره من در دفاع از دموکراسی برای اقلیت واضح بود و اگر در تعریف لیبرالی دموکراسی در این محدوده تعریف می شه ، خود این مساله دفاع از حقوق اقلیت مورد چالش ما نیست.بدیهی هست که دموکراسی در نگاه نیروهای چپ و دمکرات وسیع تر از تعاریف محدود لیبرالی هست و نگاه طبقاتی دلیل این وسعت نظر هست. گمان می کنم که دفاع از حقوق اقلیت ، هرچند همسان با تعریف لیبرالی، تناقضی با اون نگاه کلان نداره.مساله ماهیت موضوع هست و فراروی آگاهانه از اون.وگرنه ذات این مساله مترقی هست و مبرم...
کامران مزینی
من هم قبول دارم دموکراسی ماهیتی مترقی دارد.همان طور که فمنیست و سکولاریست هم مترقیند.در حالی که من نه دموکراتم و نه فمنیست و نه سکولاریست
اینکه لیبرالها مفهوم دموکراسی(و بیـشتر از ان ازادی )را کوچک کردند هم موافقم.ولی با تمام این حرفها دموکراسی شکل و سیاق خودش را از دست داده است.و یک چپ را نمیتواند هم دموکرات باشد و هم سوسیالیست
اکنون در مطلب تو هم این صادق است که دموکراسی ایده ال و هدف توست و حتی به جهانی خارج از ان اعتقاد نداری.
اینکه دموکراسی یعنی دفاع از حقوق اقلیت اینجا یک شعار بورژوازی بیشتر به چشم میخورد.به نظرم اعطای ازادی بیان هنگامی میاید که ابتدا حقوق طبقه اکثریت به رسمیت شناخته بشود و نه اینکه حقوق اقلیت را بدهیم.تا هنگامی که طبقه کارگر قدرت خودشرا نگیرد .اگر قبول نداشته باشیم مفاهیمی چون حکومت طبقاتی و یا حکومت کارگری معنایی ندارد.این یک اصل مهم است که در دراه دفاع از حکومت کارگری که منجر به بهترین ازادیها میشود اولین کار سرکوبی طبقه اقلیت است(و البته میتواند خارج از سرکوبیهای بورژوازی علیه کمونیستها و طبقه کارگر باشد)و نه اعطای حقوق انها
اما نگاه من به چاوز هنوز یک بورژوای ملی گرا است که دموکراسی را هرگاه منافع خود و جایگاه جنبش اجتماعیش در خطر میافتد تعریف میکند.
فعلا همین
اسد
سلام رفیق گرامیام، قبل از هر چیز صمیمانه ازشما برای وقتی که برای خواندن و نقد نوشتههای من گذاشتید تشکر میکنم. من حدس میزنم که شما بخش دوم نوشتهام را نخواندهاید. اما در نقد شما به همان بخش اول هم به نظر من در نوشته شما به چند مطلب پرداخته نشده است:
1- تمایز شما بین چپ شکست خورده و چپ پیروز از کجا نشات میگیرد. به طور مشخص و علنی پیروزیهای این یکی (و دستاوردهای مشخص آن در جامعه) و شکست آن یکی چیست؟
2- علت به بیراهه رفتن شوروی چه بوده است؟ میدانید که تحلیل مارکسی از جامعه تحلیلی طبقاتی و بر اساس تکامل نیروهای مولده در جامعه است! بر این مبنا شما باید روشن کنید که چرا ایراد من به لنین را قبول ندارید و با تحلیلی مارکسیستی علت به بیراهه رفتن انقلاب اکتبر را روشن کنید و بگویید از کجا شروع شد و جرا؟
3- شما اصولا از شکست انقلاباتی که بر پایه دیکتاتوری پرولتاریا شکل گرفتند چه درسهایی گرفتهاید؟ به طور مشخص (و نه کلی گویی) نقشه راه شما برای رسیدن به جامعه سوسیالیستی در ایران چیست؟
4- شکست منصور حکمت از نظر من جدای از شکست دیگر جریانهای مارکسیستی چپ نبود. منصور حکمت هرچند رهبر پرجذبهای برای حزب خودش بود ولی تئوریپرداز نبوده و راهی جدید عرضه نکردهاست که ما برای راهش سرنوشتی جدای از مجموعه جنبش چپ قائل شویم. ولی اشاره من در مقالهام به این موضوع بود که احزابی مانند حزب کمونیست کارگری که معتقد به این هستند که جامعه آمادگی لازم برای انقلاب سوسیالیستی را دارد در عمل در عقب افتادهترین مناطق ایران (از نظر رشد نیروهای مولده) فعالیت میکنند. اینطوری نظریه مارکس در باره ماهیت کارگر صنعتی و نقش تاریخی او مغشوش میشود و کارگر خباز جای آن را میگیرید...
میدانید که چپ اصولا سمبل آگاهی است و سلاحی جز آن نیز ندارد. جهان بینی ما بر خلاف مذهبیها بر مبنای اعتقاد نیست بلکه از آگاهی نشئت میگیرد. شیفتگی تمام و کمال به حزب خودی فکر میکنم با جوهر این آگاهی خیلی همخوانی ندارد. بر همین مبنا یک دست شدن یک حزب نیز نه تنها جای خوشحالی ندارد، بلکه خطرناک است و راه را برای فرمایشی شدن و بله قربان گویی (و باند بازی به جای جناح بندیهای علنی) در حزب باز میکند.
تک صدایی با اصول حزبیت مطلقا خوانایی ندارد. حزب کارگری فراگیر اصولا پادگانی برای سربازگیری نیست و کمونیستها نیز سربازانی بدون تفکر شخصی و عقاید شخصی و دید نقادانه نیستند. یک کمونیست آگاه بخصوص به حزب خودی از دریچه نقد نگاه میکند. و بر همین مبنا حزب فراگیر طبقه کارگر باید حتما دارای جناحهای راست تا چپ در درون خود باشد تا بتواند جنبش کارگری را با همه رنگارنگی در خود جای دهد و نمایندگی کند. حزب کمونیستی مردمی باید آنقدر قدرتمند باشد که بتواند اختلاف نظرات را در درون صفوف خود دوام آورد، چرا که ما کمونیستها برخلاف اعضای احزاب بورژوازی بنا به اعتقادات مذهبی و یا طمع اقتصادی (و بالارفتن از مدارج ترقی) به عضویت حزب در نمیآییم. محرک ما در عضویت در حزب تنها یک چیز است و آن هم آگاهی ماست. ما به این آگاهی از دریچه نقد دست مییابیم،.نقد بیامان به همه چیز به خصوص به خود...
امیدوارم در اینجا مقالاتی نقادانه به حزب خودتان هم پیدا کنم و فکر میکنم نقد بهترین خدمتی است که میتوان در حق یک حزب کمونیستی انجام داد.
کامران مزینی
شما معمولا سوال میکنید واین خیلی خوبه.و البته در این سوالات خودتان به جواب میرسید.اجازه بدهید تک تک جلو بریم
1من نگفتم ما چپ پیروزیم.گفتم ما از درون جنبش شکست نخوردگان بیرون میاییم و این با شکست طلبان و پیروز مندان تفاوت دارد.جنبش کمونیزم کارگری هیچگاه در حال و هوای جنبش چپ سنتی قرار نداشت که با انها هم کاسه بشود.ما توانستیم جنبش خودمان را فارغ از تزهای شوروی و استالنیستی و پوپولیستی و امثالهم به پیش ببریم و ذره ای هم به انها احساس نزدیکی جز مواردی کوتاه و در روزهای خاص نکردیم.پس نمیتوانیم بگوییم تمامی نیروهای چپ شکست خوردند.ما درست است به انقلاب کارگری و سوسیالیسم نرسیدیم ولی این دلیلی بر شکست ما نمیشود.توانستیم این نظر که بدون سوسیالیسم دنیا به چه منجلابی فرو میرود را ثابت کنیم.در حالی که نیروهای چپ سنتی از سوسیالیسم فرار میکردند و دموکرات شدئه بودند ما ماندیم و گفتیم دنیا با سوسیالیسم است که جان میگیرد.پس از این نظر ما شکست نخوردیم.همنی ایستادگی در حرفهای ما خود گواه ثابت شدن بسیاری از حرفهای ماست
2اما علت به بیراهه رفتن شوروی که اگر ادبیات ما را بخوانید متوجه میشوید که ما به این اصل که شوروی جامعه کمونیستی بود به شدت نقد داریم وشوروی را جامعه ای تحت تاثیر اقتصاد سرمایه داری دولتی و صنعتی کردن جامعه و ایجاد یک قطب ملی دیگر در تقابل با غرب میدانیم که به نظر من خود کشور شوروی از از غرب پایین تر و عقب مانده تر و توتالیترتر به وجود امد.اقتصاد دولتنی از نگاه کمونیزم کارگری با اجتماعی کردن متفاوت است.دولتی کردن منابع سبب رکود و رخوت و بیماریهای روحی در جامعه میشود که شوروی نمونه اش بود و انها به جای انکه به سوی سوسیالیسم بروند به سوی اقتصاد ازاد رفتند و از چاله به چاه افتادند
اما ما قدرت گیری انقلاب اکتبر و لنین را به شدت دفاع میکنیم.این ایده ها که انقلاب زود است و لنین باید با بورژوازی کنار بیاید از پایه اشتباه است.قدرت گیری سوسیالیستی امری درست در جامعه است. انقلاب اکتبر افتخار کمونیبستها است که توانست برای اولین بارقدرت طبقه کارگر را تعریف کند و ازادی را در محدوده ان تعریف کند.این نظر که نه چون روسیه صنعتی نبود و نباید به کمونیستها داده میشد بسیار نظری سطحی است که سالهاست دارند ارایه میکنند.نمیتوان منتظر بود رژیم بورژوازی و با کمک ان ب به عالی ترین درجه سرمایه داری برسیم تا ما از انجا به نظام سوسیالیتی برسیم.ما کمونیستها باید همیشه برای قدرت سیاسی خودمان را اماده کنیم.برای به چپ چرخیدن و نه به مانند شما که میگویید باید گروه فشار باشیم و از قدرت و این خواست صرف نظر کنیم.این جاده صاف کنی برای بورژوازی است
3در مورد سوال سوم شما بگویم که تنها انقلاب اکتبر ان هم در دروه کوتاهی بر پایه انقلاب اکتبر شکل گرفت و من انقلابهای چین و کوبا و غیره را را در این محدوده نمیدانم که سبب قدرت گیری پرولتاریا شد.در کوبا بخشی از ملی گرایان چپ توانستند باش شعارهای عدالت مابانه زمینه های شکست جریانات امریکایی را اماده کنند و در چین هم چنین انقلابی نشد.چین هیچگاه یک کشور سوسیالیتی نبود و بقیه نیز به همین شکل
میتوانم بگویم ما هنوز یک کشور سوسالیستی در جهان شاهد نبودیم که بتواند شوراها را به قدرت برساند.منابع تولید را اجتماعی کند.جریانات ی که به وجود امد اکثرا تحت تاثیر سرمایه داری دولتی شوروی بودند و یا نوعی ملی گرایی و میهن پرستی از نوع چپ را تبلیغ میکردند که بازهم این گروه دوم قابل تحملترند و شاید بتوان از حاصل انقلاب ایران انها را با خود همراه کرد
اما برسیم به اختلافات حزب که کسی شک ندارد اینها طبیعی و در ذات انسان هستند.هیچ کس نمیتواند ادعا کند که میتوان مثل هم نظر داد.حزب کمونیست کارگری هم همیشه شاهد اختلافاتی است.بعضی از این اختلافات به بیرون درز داده میشود.بسیاری از جریانات چپ ان چنان اختلاف در درون خودشان دارند که به زبان نیاید.و لی هیچ کدام اینها را مشخص نمیکنند .اخرین روزها مشخص میشود اینها کلی با هم دعوا داشتند که کار شان با کرام الکاتبین است. و حتی جریانات راست نیز با هم تا حدود زیادی به اختلاف با هم میپردازند که فقط جریات چپ را میبینند.اختلافات ما هم در سطح مشخص و علنی پیدا شد و تمام موضوعات اختلاف ما را میتوانید تو روزنه و سایتها دیگر بخوانید.پلنوم 27 حزب نیز که اخرین دیدار با جدا شدگا بود رفتار رفقای چپ را میتوانید کامل و به صورت علنی مشاهده کنید.اختلافات ما به نظر خودم ناشی از رفتارهای بچگانه فراکسیونی بود که تشکیل شدو به نظرم از تمام اصول حزبی خارج بود.انظباط حزبی مدتی به بیراهه رفته بود .با این تز علی جوادی که من تبعیت از بالاییها را قبول ندارم.اتهامات مختلفی زده شد که شبیه اتهامات جنگ سردی به حزب بود. و این ایده اتحاد و همه با هم بسیار کودکانه و غیر قابل حقیقی بود.به طوری که همین الان هم حزب حکمتیست اطلاعیه داده که ما را با شما راهی نیست.بی شک ما باید در شرایطی با هم همکاری و اتحاد عمل کنیم و لی به نظرم جنبشهای اجتماعی ما متفاوت است.به ویژه با حزب حکمتیست که شدیدا یاد اور یک چپ پوپلیستی و الوده به ایده لوژیک خود ساخته ای است که در مطلبم اوردم که با نقدهایی سطحی به جان حزب و رهبری افتادند.
نکته دیگر این است که تعدد نظرات درست است .در حزب کمونیست کارگری هیچ امتحان ایده لوژیک گرفته نمیشود.هرکسی میتواند عضو این حزب بشود.ولی اگر روزی مثلا یک ناسیونالیست در حزب پیدا شود کاملا هویدا است که باید با او برخورد شود.
در زمان لنین هم ما با انحلال طلبیهای جریات راست و ایستادگی بلشویکی در برابر ان قرار داشتیم.از جمله تروتسکی و یا کایوتسکی پرچمداران انحلال طلبی بودند که لنین و حزب بلشویک در برابر انها ایستادند.
اسد
رفیق کامران عزیز, سلام دوباره!
با تشکر صمیمانه از وقتی که گذاشتید. نوشتههایتان برای من مفید بود, چرا که حقیقتش خیلی در جریان مسائل درونی حزب نیستم. و این طوری کمی بیشنر آشنا شدم.
در هر حال هرچند ما نگرش متفاوتی داریم, ولی فکر می کنم خیلی دور از هم نباشیم.
من بخصوص در بخشی از استدلاهای شما صعف می بینم, به طور عمده در آنجا که صحبت لننیسم و سرنوشت انقلاب اکتبر را کردید. من معتقدم که ریشه انحراف شوروی در همان آغاز و بنا به آماده نبودن جامعه فئودالی روسیه برای یک انقلاب سوسیالیستی بسته شد. البته خود لنین هم انتظار داشت انقلاب در کشورهای صنعتی به دنبال انقلاب اکتبر بیاید و ولی متاسفانه چنین نشد... من از این موضوع نتیجه مشخصی می گیرم که شما در مقاله خودتان اشاره کرده بودید.
ولی برخورد شما در اینحا کمی گنگ است, یعنی در عین حال که همچون من به سوسیالیستی بودن جامعه شوروی معتقد نیستید ولی به ریشه یابی مارکسیستی این مسئله هم نمی پردازید و طبعا درس مشخصی از آن برای موقعیت امروز ما انتساج نمی کنید...
ویروس لیبرالیسم و رعشه قدرت در جان چپ های پشیمان
=================
چند نگاه دیگر از چپ
نوعی بلوغ و واقع بینی در بخشی از چپ دیده میشود شاید نمونه بارز آن فریبرز رئیس دانا باشد. او در تمام صحنه ها حضور دارد در صحنه دفاع از حقوق زنان کارگران روشنفکران دانشجویان ....برای او شیرین عبادی اکبر گنجی صفر قهرمانی محمد مختاری ناصر زرافشان ....فرقی نمی کند او در همه جا برای دفاع از آزادی دموکراسی و سیوسیالیسم حاضر هست و این را مقایسه کنید با کسانی که نه تنها همه غیرچپ ها را دشمن می دانند بلکه حتی بقیه چپ ها را به جز خودشان دشمن فرض می کنند. این واقع بینی و اعتدال در هژیر پلاسچی سهیل آصفی و برخی مواقع در فواد شمس هم وجود دارد. به نظر می آید ارتباط و گفتگو و هر چند گفتگوی انتقادی بین فعالان دانشجوئی چپ جدید با فعالان قدیمی چپ چه در عرصه واقعی و چه در عرصه مجازی کاملا ضروری هست همچنان که اسد و چه گوارا نشان دادند که حرف های زیادی برای گفتن دارند ولی قبل از هر گونه گفتگو باید فضا سالم شود مخصوصا در عرصه دنیای مجازی چه آنها که با اسم واقعی می نویسند چه انان که با اسم مستعار می نویسند هیچ خیر و شر شخصی ندارند و واقعا با استفاده از دانش و تجارب خود سخن می گویند و سعی می کنند در فضائی آزاد برابر و دموکراتیک اندیشه خود را در معرض قضاوت دیگران بگذارند و خود نیز به داوری افکار دیگران بپردازند و نتیجه آن تصحیح ارتقا و تعمیق افکار اندیشه و دانش همه ماست . باشد که این گونه باشد.
سفر اورتگا؛ این دیگر شاهکار است // سهیل آصفی در گفتوگوئی با فریبرز رئیس دانا
آقای چاوز! ؛"جهانی دیگر" ممکن نیست // سهیل آصفی
---------------------------
و باز نگاهی لوچ و کج و معوج از نوعی چپ انحرافی
کوتاه درباره لیبرال های سرافراز به مثابه گونه ای نادر در کنار اورنی تورنگ و اکیدنه مثلث طلایی رده پستانداران را رقم می زنند!!
انگلوارهی لیبرالیسم سخیف و دندانگرد مدل ایرانی، که بسیج نوکیسهگانی هرزهدرا است، اگرچه در تمام طول حیات بیبرکتش شرمگینانه از «عقدهی اختگی» رنج برده است و چونان توله سگی کورمال و در جستجوی راه، پوزه برخاک مالیده است و لنگان تا بدین جای رسیده است، اما بدون شک، شامهی تیز و حساسی دارد و خوب میداند که چه زمانی و نزد کدامین کسان، بایستی دُمی تکان داد!
امریکنوفیلهای تلنگری، پیاده نظام هیجانزده و حافظ منافع طرفداران سینه چاک اقتصاد بازار آزاد و دموکراسیهای شرمآور مدل 2001 یا 2003، که با وقاحتی بیسابقه و توحشی دیدنی از آن دست که ما دیدیم!، علنا در سال گذشته از سناریوی حملهی نظامی و تراژدی دخالت بشر دوستانه!!! در ایران با وجدی وصفناپذیر دفاع نموده و از سودای بسط تجاوز غیرقابل توجیه امریکایی، از افغانستان و عراق، به ایران سرمست بوده و در پوست خویش نمیگنجیدند، اکنون حال دیگری دارند.
بیگمان تا زمانی که بحث حملهی نظامی امریکا گزینه محتملتر باشد، لیبرالیسم عقیم ایرانی تمایل دارد که خویشتن را اپوزسیون بنامد و بر خوان گسترده و رنگینی که نوفاشیستهای امریکایی وعدهی تدارکش را دادهاند، حداکثر سهم را به خود اختصاص دهد.
بدین ترتیب تمام موضوعیت و هویت این گروه از لیبرالها تنها در گرو لشکرکشی ایالات متحده به ایران خواهد بود.
-----------------------------------------------------
من در چند قسمت بخشی از دیدگاه های فعالان چپ و برخی از دوستان و خودم را آوردم در جریان این بازخوانی و باز نویسی با دیدگاه های تازه ای روبرو شدم و احتمالا برخی دیگر از دوستان هم همچنین .
و اما چند نکته :
۱- وضعیت به شدت بحرانی خطیر و نگران کننده کشور و مردم ما و همچنین شرایط به غایت غیر انسانی و ظالمانه حاکم بر همه ما ایجاب می کند که در اولین گام از شرایط فعلی خارج شویم. هر کس و هر جریانی این نکته را فراموش کند یا به تضعیف بقیه نیروها بپردازد به تداوم این شرایط غیر انسانی کمک می کند.
۲- نیروهای دموکرات پیشرو و مترقی آن چنان ضعیف پراکنده هستند که در مقابل مافیای حاکم نه تنها هیچدام شانس پیروزی ندارند بلکه جز با اتحاد خود در یک جبهه فراگیر و وسیع قدرت مقاومت نخواهند داشت.
تمامی فعالان جنبش دانشجوئی زنان قومی کارگری معلمان فعالان سیاسی لیبرال چپ مذهبی سکولار اصلاح طلب ملی مذهبی ....همه باید حول محور یک جبهه گسترده متشکل شوند
۳- نه تنها جامعه ما در آستانه یک انقلاب سوسیالیستی نیست که به زحمت در استانه یک تحول دموکراتیک قراردارد هر نوع چپ روی و دادن شعار دیکتاتوری پرولتاریا و غیره باعث انحراف و تضعیف روند پیشرفت جنبش مردمی خواهد شد
۴- وظیفه چپ و بقیه نیروهای مترقی کمک به انسانی تر کردن شرائط موجود هست. کمک به بهره مندی و دستیابی انسان ها به یک زندگی بهتر. و در این راه از کمک همه استقبال کنیم. به عنوان مثال حتی اگر فتوای یک آیت اله مثلا آقای صانعی به برآورده شدن برخی از حقوق زنان و برابری حقوقی زنان کمک می کند از آن استقبال کنیم از هر گونه رفرم اقتصادی اجتماعی سیاسی که به بهتر شدن کیفیت زندگی انسان ها کمک می کند استقبال کنیم.
۵- از گسترش فرهنگ بی اعتمادی مارک زنی لجن پراکنی جلوگیری کنیم. متاسفانه فضای تعدادی از وبلاگ ها و نشریات اینترنتی فعالان چپ شدیدا از این موضوع رنج می برد.
۶- البته ظهور علنی چپ در چند سال اخیر بیشتر توسط فعالان دانشجوئی چپ انجام شد و قطعا در اینده نیز تاثیر گذاری اجتماعی آن نیز بیشتر خواهد بود ولی این به معنای آن نیست که کل جناح چپ جامعه همین فعالان جوان دانشجوئی هست بلکه طیف بسیار وسیعی از فعالان چپ باقی مانده از سال های اوج گیری جناح چپ در جامعه در دهه های ۳۰ ۴۰ ۵۰ و ۶۰ در جامعه وجود دارند که بخشی از جنبش چپ کشور هست که از دانش و تجربه بالائی هم بر خوردار هست و امیدوارم که با تعاما با این چپ جدید باعث منطقی و عقلانی تر شدن جنبش چپ جدید شود .
۷- جنبش چپ جدید باید به قول اسد عزیز با کنار گذاشتن هدف دستیابی به قدرت سیاسی ، تلاش کند با اثر گذاری بر روی جنبش زنان کارگری قومی دانشجوئی به گسترش و تعمیق این جنبش ها در بستری دموکراتیک و انسانی کمک کند.